شنبه، 4 خرداد 1398

خجسته باد 3 خرداد، سالروز آزاد سازی خرمشهر قهرمان به دست خدا

به مناسبت آزادی خرمشهر

بسی خوانده اي وصف گندآوران ـ که بردندگوي از سرسروران ـ به پيکار دشمن فشردند پاي ـ تبه ساخته دستبرد سران ـ کنون بشنو از فتح خونينه شهر ـ که يکچند تازيد دشمن بر آن ـ فرستاد صدام ناپاکدل ـ سوي «خرمي شهر» جيشي گران ـ سپه راند اين سوي اروندرود ـ جري ـ از جهالت چو خود محوران ـ گمان کرد کآسان توان دست يافت ـ به مرز دليران و دانشوران ـ چوشد ناگهان چيره چون راهزن ـ برآن زيوري شهر صاحب زران ـ چپاولگري را برآورد دست ـ ربود آنچه بد خواسته اندر آن ـ چو ديو سپيد و چو اکوان ديو ـ که بردند ره سوي مازندران ـ و يا همچو خونخوارگان مغول ـ و يا تيره دل تيرۀ بربران ـ ز بي رسمي و ناکسي بس نکرد ـ نه بر مهتران و نه بر کهتران ـ بسا مال کز بندرش غارتيد ـ چو خونخواره دزدان و کين گستران ـ بسي کشت و کوبيد با توپ و تانک ـ زن و مرد و بام و در از هرکران ـ نماند از چنان شهرآباد بوم ـ به جز کوي کوران و کوخ کران ـ چو باد خزان شد وزان سوي باغ ـ تبه کرد سرو و گل و ضميران ـ ز شهر از در شر برون تاختند ـ گروهي زن و مرد با همسران ـ چو ديدند شيران در اين مرغزار ـ که گشتند خوکان وحشي چران، ـ بر آشوفتند از چنان خيرگي ـ دژم قهرمانان صاحبقران ـ برانگيختند از پي دفع خصم ـ ز جنگاوران، شيردل ياوران ـ به فرماندهي تيز بشتافتند ـ اميران جانبازو سرلشکران ـ ز «سرباز» و از «پاسداران» ـ مرز همه با هم اندر هدف همقران ـ به دفع عدو قد برافراشتند ـ به دست آتشين حربه کينه وران ـ شده حمله ور برعراقي سپاه ـ هژبران و ببران دشمن دران ـ فشاننده آتش به بنگاه خصم ـ چو آتشفشان کوه آذر پران ـ چو توفنده درياي خيزاب خيز ـ شده خشمشان بر فلک سرگران ـ عقابان جنگي هم اندر هوا ـ به بمب افکني چيره بر خودسران ـ به ـ سامان دشمن شده باره کوب ـ عقابان، به حکم همايونفران ـ ز بس دود خمپاره و بانگ توپ ـ جهان تارشد در برناظران ـ همي جوش زد خون رويين تني ـ به رگهاي اين آهنين پيکران ـ درآن سخت پيکار و خونين نبرد ـ چه گويم ز ايثار همسنگران ـ که کردند بر دشمن پخته خوار ـ جهان تيره،چون ديگ خواليگران ـ زپير و جوان ، خلق ايران زمين ـ سراسر هماهنگ يکديگران ـ پي دفع دشمن به خشم آمدند ـ چو شيران همه مادگان ونران ـ بدادند بس مال و کالا و چيز ـ به جمع برادرهمه خواهران ـ فراجسته بر روي «مين» بي هراس ـ دلاور جوانان چو بازيگران ـ که با بذل جانها برانند سخت ـ ز خاک وطن، چيره بدگوهران ـ کريمانه آن سان به جنگ آمدند ـ که از بهر ارشاد، پيغمبران ـ بدان گونه نوشنده جام اجل ـ که سقراط نوشندۀ شوکران ـ شدن در ره پاس ميهن شهيد ـ دي فخر اين زبده نيک اختران ـ به پشتي گري دست داده به هم ـ چه کس بود همتاب همباوران؟ ـ بدادند در ره مام وطن ـ سر و جان به خشنودي مادران ـ سرانجام با فضل کيهان خداي ـ به فتح آمدنداين يلان کامران ـ به نام اسارت زچندين هزار ـ ببستند دست ازملامت خران ـ به سال هزار و سه صد شصت و يک ـ سوم روز خرداد مه، صفدران ـ بشستند دامان کشور زننگـ چو هر شوخ گن جامه را گازران ـ چو شد تير«صدام» خورده به سنگ ـ شدش عار بر دل، چو کوهي گران ـ بماندش به دل داغ چونين شکست ـ چو داغي که برشانه فاجران ـ پس آنگه به تسليم برداشت دست ـ غرامت پذير از غنيمت بران ـ به زهر هزيمت گشودند کام ـ ز صهباي قدرت تهي ساغران ـ گريزند آري به هم پنجگي ـ زپيلان جنگي،گشن استران ـ سزد گر ستايند فتحي چنين ـ فن جنگ را جمله سرداوران ـ بر اين قهرمانان هزاران درود ـ که دارند پاس وطن پروران ـ نثار آورم بر شهيدان سلام ـ برازنده جمعي ز ما برتران ـ به شهر شرف مينوي شهريار ـ به نام و نشان، گوهرين افسران ـ اميد ازخداوند دارد « اديب» ـ کنون کز وطن راند اين جابران ـ که ايران در اين جنگل روزگار ـ مصون ماند از شرّ جاناوران